به نام خدا
پیمانِ کوه با علی" کبابی" از لنز دوربین
خاطرات ارسالی جالب و خواندنی از مرد کوهستان علی صلاحی آرا ( معروف به علی کبابی )از سال 1353 تا 1370 که بدون هیچ کم و کاستی دراین وبلاگ درج می گردد.
درد دل با ادمین ( قسمت9)
پس از آن گروه براه خود ادامه می دهد ... کمی بعد از حرکت ، استاد عزیز خلج با صدای بلند و رسا اعلام سرشماری می کند ..
1.. 2...3...4...18....19...19 ... یک نفر نیست .
بلافاصله دستور جستجو به چند نفر از اعضا داده میشود .. وپس ازکمی برگشتن و بررسی مسیر پیکر نیمه جان و خواب آلود مرا در حالی که تکیه بر سنگی داده ام و همچون آن سنگ ساکت و بی حرکت بودم را پیدا می کنند .
لذا سه نفر از اعضا به سرپرستی مرحوم مریم خلج که نِرس قابلی بود .. مسئولیت برگرداندن مرا به پایین بعهده می گیرند ...
در طول مسیرِ برگشت تنها چیزی که به یاد دارم ... با سیلی یکی از اعضا چشمهایم را گشودم ..
دو نفر در دوطرف زیر بازوان مرا گرفته بودند و مرا مجبور به حرکت می کردند
مرحوم مریم خلج مرتب علی جان بهتری .. خوبی ... می گفت و هودج خورشید .. که رفته رفته می آمد که خوشه زرین خود را بروی این آب و خاک بگستراند . و باز بی هوش می شدم ..
شاید کمی خنده دار باشد ولی تجربه اولین بار پوشیدن کت پر ، جوراب پر، دستکش پر و در این حالت فرو رفتن به درون کیسه خواب پر ... را زمانی بدست آوردم که درون بارگاه سوم .. با صدای نرم و نازک و پرمهر مریم خلج بهوش آمدم..
بر خلاف آخرین تصویر ذهنی در 5200 ، که حاکی از سرما بود .. هم اکنون خود را در بارگاه سوم .. در بستری پوشیده از پر و گرما می یافتم ... ولی متاسفانه پنجه هردو پایم و انگشتان دو دستم را سرما زد...
با پیشرفت علم پزشکی امروزه ... با گرفتن نوار اعصاب ، متوجه شدم 30 درصد اعصاب پا و دست راست از بین رفته ... ولی قانقاریا نشدم .. خوشبختانه ....



هیچ می دانی چرا چون موج