از:#جلیل_کتیبه_ای
📰نوشته شده در مجله دنیای ورزش
🗓تیرماه1352
در شماره پیش ، در ماجرای بسربردن یکشب توفان زا و وحشتناک بر فراز قله دماوند ، به آنجا رسیدیم که قهرمان این ماجرا " قلیچ خانی " در تاریک و روشن صبح ، در حالیکه از سرما و باد خشک کننده قله در حال فرار بود و توفان او را به اینسوی و آن سوی پرتاب می کرد ،در اندیشه ارتفاع کم کردن و پائین آمدن از سرقله بود. و اینک دنباله این حادثه جالب از زبان خود او ،
" .... باید به هر ترتیب بود پائین می آمدم. باید به طرف پائین سرازیر می شدم و از ارتفاعی که بودم می کاستم. این تنها راه نجات از مرگی بود که گلویم را می فشرد و ناچار در همان حال که چادر را در زیر بغل و کوله را به پشت داشتم شروع کردم به سُرخوردن روی پاها و گاهی هم به وضع نشسته... مدتی با این جنگ و گریز گذشت. هوا تازه میخواست روشن شود. باد و بوران و گرسنگی دست به دست هم داده بودند تا انسانی را که تا این لحظه ها با نهایت قدرت و شهامت در برابر آنها ایستادگی کرده است ، از پا در آورند.
تلاش آنها به تلاش من نمی رسید. من به پائین میرفتم و از توفان سر قله میگریختم. رفته رفته از درون مِه بیرون آمدم. شاید ساعت ٧ بود. خیلی زود متوجه شدم یخچالی که زیر پای من قرار دارد و من از آن پائین آمده ام ، دارای شیبی حدود ٦٥ درجه است! در میان وحشت و تعجب نگاه ، چشمانم به یک رشته سنگهای زرد رنگ برخورد کرد، تصور کردم تپه های گوگردی در جبهه جنوبی است. کمی خوشحال شدم و به طرف آنها رفتم اما وقتی به آن سنگها رسیدم ، متوجه شدم که اولا این سنگها به دره ای ختم می شود و ثانیا منظره روبرو برایم ناآشناست و راهی برای رفتن به پائین نداشتم. بین سنگهای زرد رنگ ، بریدگیهائی با عمق ٤ الی ٦ متروجود داشت که با آبشارهای یخی تزئین یافته بود!...
@sport52
ابتدا خواستم از این بریدگیها با حالت سُر خوردن بر روی یخهایشان بگذرم... حالت عادی نداشتم و فکرم خوب کار نمی کرد و خوب می توانستم حدس بزنم که چقدر ضعیف شده بودم. قبل از انجام تصمیم ، قدری نشستم و چادر را که در زیر بغلم مثل یک گلوله یخ شده بود در کوله پشتی گذاشتم. کفش های یخ را از پوتین هایم باز کردم و بار دیگر وضعم را بررسی کردم. این بار تصمیم گرفتم بجای سُر خوردن ، از طناب استفاده کنم و فرود بروم. یک برجستگی یخی را در نظر گرفتم که حلقه سرطناب را بدور آن محکم کنم... اما این کار هم فایده ای نداشت زیرا اولا پنج شش متر طناب بیشتر نداشتم. ثانیا اگر طناب از برجستگى یخی می لغزید و خارج می شد ، دیگر معلوم نبود که تکه بزرگم ، گوشم خواهد بود یا شست پایم! … در این حال درهم و برهم ناگاه چشمم به تیغه شمال شرقی خورد که سمت چپ من قرار داشت.
ادامه دارد …
هیچ می دانی چرا چون موج